نمی دونم چرا هروقت كه می خوام بنویسم، نمی تونه اونی باشه كه راضیم كنه. یعنی بهرحال یجوری مسیر نوشته هام عوض می شه. حالا كه می خوام بنویسم. راجع به چی نمی دونم؟!
اما، همین كه غربت دلامون واشه خودش نعمتیه.
می دونی نیاز دلامون پركشیدنه اما نه تا اوج آسمون، كه تا غروب سرخ هرچی نگاه غمگینه.
دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم، پله ای كه منو برسونه به ابرها. جالبه نه وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه، دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دوردورا سرك بكشه.
احساس كردی گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمی شه؟ همون موقع كه دلت می گیره، همون موقع كه طاقت دلت تموم می شه، از چی یا بهتر بگم از كی؟ از خیلی ها.
از اونایی كه به دلت سنگ می زنن. فكر می كنن كه دلای آدما اگه بشكنه، می شه یجورایی كنار هم چیدش، اما تو كه خوب می دونی، چینی بند زده كه چینی نمی شه.
دلای ما آدما كه . . .
دلم می خواد قاصدك نگاه آدمایی كه دوستشون دارم، رو طلوع بی غروب زندگی سوارشه.
ابرهایی كه همیشه ما رو به یاد تیكه هایی از بهشت می اندازن، همیشه یه جایی كنار دلای آسمونی باشن.
چتر همه اونایی شم كه نمی خوان نم نم اشكهای دلواپسی، رو سجاده بی نیازشون تر شه.
می بینی خواسته دلای آدما همیشه از جنس بلوره.
خود ماییم كه بلور آرزوهامونو شكل می دیم، جوری كه به قالب آرزوهامون درآد.
زندگی ما آدما رو گردونه همین آرزوهای كوچیك و بزرگ می گرده.
جایی كه این گردونه وایسه، ما به آرزوهامون می رسیم، پس بذار همین جا دعا كنیم:
خدایا!
همه اونایی كه دلاشون آسمونیه، نگاهشون بارونیه، خنده هاشون بی ریاست، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه، به همه چیزهایی كه تمنای درونیشونه برسن.
دنیای سبز دوستی ها، یه دنیای بی خزونه، اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده، ما برای به یاد هم بودن، به چندخط نوشته، یه شاخه گل مریم، یه عكس یادگاری، و خیلی چیزهای دیگه نیازی نداریم. برای اینكه من و تو یاد هم باشیم، تنها یه خاطره هم می تونه، خاطره ساز دوستی های ابدیمون باشه.
خاطره كوچیكی از همه بات هم بودنهامون.
حالا دیگه تداوم دوستیمون دست خودمونه، به اینكه چقدر نسبت به هم صادق باشیم، بی ریا باشیم و باایمان.
نمی دونم كجای راه دوستی هستم، ابتدا یا نیمه راه، اما هرجا كه باشم، بذار آینده دوستیمون رو با این جمله زلال كنم كه:
دوستت دارم، دوست من!
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
میخوام طرز فکر چند مکتب را با استفاده از دو گاو فلک بسته توصیف کنم
سوسیالیسم:دو گاو دارید ,یکی را نگه می داری و دیگری را به همسایه میدی
کمونیسم:دو گاو دارید ,دولت هر دوی آنهارا میگیرد تا شما و هسایه تان را در شیرش شریک کند
فاشیسم:دو گاو دارید ,شما به دولت میدهید و دولت به شما می فروشد
کاپیتالیسم:دو گاو دارید ,شیرشان را میدوشید و بر زمین میریزید تا همچنان قیمت آن بالا باشد
سادیسم:دو گاو دارید ,هر دو را تیر باران میکنید و خودتان را میا ظرفهای شیر رها می کنید
آپارتاید:دو گاو دارید ,شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید
دولت مرفه:دو گاو دارید ,آنها را میدوشید و شیرشان را به خودشان میدهید
سازمان ملل : دو گاو دارید , فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند و آمریکا و انگلستان گاوها را از شیر دادن به شما وتو میکنند و آلمان رای ممتنع میده
ایده آلیسم :دو گاو دارید ,باهم ازدواج می کنند و همسر شما آنها را می دوشد
متحجریسم:دو گاو دارید ,زشت است شیر گاو ماده را بدوشید
فمینیسم :دو گاو دارید ,حق ندارید گاو ماده را مجبور به شیر دادن بکنید
لیبرالیسم:دو گاو دارید ,حق شیر دوشیدن ندارید زیرا آزاریه شان محدود می شود
دموکراسی مطلق:دو گاو دارید ,از همسایه رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه
سکولاریسم:دو گاو دارید ,پس به خدا چه نیاز داری
نوشته شده توسط مهسا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت
بر امواج پر تلاطم دریا می نویسم که هیچ وقت به سکون تبدیل نشد و این که یاد گرفتم موج سوار خوبی باشم
بر بی نظمی های ذهنی که درگیر همه چیز هست اما هیچ کدام را به ساحل نمی رساند
از ذهنی که خسته است اما یادش رفته است که بی کار بماند
از بر آشفتگی روحی که هر تکه اش یک جا گم شده
از این دلی که به تو پرواز را یاد داد و خودش تنها ماند
از آن روزی که مترسک تو عاشقانه به من نگاه کرد.از آن روز بود که عاشق ماندم. از آن روز است که حسرت دیدن دوباره ی آن مترسک من را به سمتت می کشاند
از آن روز می نویسم که اسم تو را عاشقانه در دفتر نقاشی ام نوشتم با یک قلب تیر خورده کنارش
از آن روز که خسته از جاده ی زندگی به تو پناه آوردم غافل از این که تو...
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت
امروز از اون روزای جالب بود،صبح طبق معمول از خواب پاشدمو آماده شدم که یه امروزو واقعا برم دانشگاه!!!!!!!!!! اما از اونجا که سوهانِ اعصابم(از اسمش معلومه) همیشه یه بار اون اول که میاد یادش میفته دلش برام تنگ شده با آخرین روزی که تهرانه! فکر کنم کلا تو زندگیش 1 2 بار به من راست گفته باشه اونم قاعدتا از دستش در رفته خب از موضوع زیاد دور شدیم.... با پینو کیو رفتیم بیرونو این دلای تنگمونو گشادتر کردیمو بعد از اون من باز هم عزممو جزم کردم برم دانشگاه که تو راه رفیقِ شفیق دوسته چند ساله زنگ زدو باز هم من عر عر رفتیم ددر! 2 3 ساعتی با رفیق شفیق بودیمو البته این وسط آقا جون اما من در حضورِ همتون اعلام می کنم من فردا حتماً حتماً میرم دانشگاه! پی نوشت: 1.من فردا کلاً کلاس ندارم 2.حسنی به مکتب نمی رفت،وقتی می رفت 2شنبه می رفت 3.با طنابِ پینوکیو و رفیقِ شفیقتون تو چاه نرید! حتی اگر آخرین ساعات مرگشون بود شما کاره خودتونو بکنید ![]()
هیچ وقت نمی زاره آسایش داشته باشم پیداش شدو قول داد که من کلاسای ساعت بعدمو حتما می رم
و منِ ساده برای 1000امین بار خرش شدم!!!
آخه امروز می رفت تا تابستونِ سال دیگه L (دانشجوی شهرستانه) آره خلاصه منم که عر عر و رفتم!
آهان یادم رفت معرفیش کنم J ایشون کسی نیست جزززززززززززپینوکیو!!! ![]()
با کلی ناراحتی(الکی) از هم جدا شدیم
، البته ناگفته نماند که روباه مکار هم باهامون بود
و پینوکیو منو سپرد دسته روباه مکارو خانوم بچه هاشون که ببرنم بیرون ![]()
![]()
![]()
به جمع ما اضافه شد،باز هم من عزممو جزم کردم که حداقل کلاسای بعد از ظهرمو برم
که دیگه جونی تو تنم نبود و این شد که راهِ خانه رو پیش گرفتم و الان به حالتِ جنازه نشستم دارم این خزعبلات رو می نویسم در عین حال به خاطر دانشگاه نرفتن عذاب وجدانِ شدید تؤام با استرس دارم
چون سالی که نکوست از مهرش پیداست! راستی این وبلاگ 2تا نویسنده داره یکی همون رفیق شفیقِ
یکیم که معرف حضورتون هست،شخصِ شخیصِ بنده! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY